|
جنگ نرم و فناوری | ||
|
دوستی از من پرسید، حالا که بازنشسته شدی چگونه روزهای زندگی را جالب میکنی؟ بهش گفتم خیلی سخت نیست.مثلا همین دیروز با همسرم رفتیم فروشگاه خرید، وقتی از فروشگاه بیرون اومدیم ، دیدم افسر پلیس ماشین را جریمه میکنه. ازش خواهش کردم که به بازنشستگان رحمی کند. او امتناع نکرد و جریمه را زیر برف پاکن گذاشت. بهش گفتم خیلی خری. ناراحت شد و جریمه ای دیگر برای چراغهای ماشین که گل آلود بودن نوشت که همسرم با ناراحتی گفت:ننویس گوسفند افسر عصبانی شد به چراغ خطر هم گیر داد و جریمه نوشت. بهش گفتم فکر کن ماشین خودت ابله، آخه چقدر بیشعوری، افسر پلیس که اختیار از دست داده بود به لاستیک های نیمه فرسوده گیر داد و جریمه نوشت. از من و همسرم تقاضای ننوشتن جریمه و افسر پلیس بی اعتنا همینطور مینوشت. یک ربعی طول کشید و اتوبوس در ایستگاه مقابل فروشگاه ایستاد. من و همسرم سوار اتوبوس شدیم. قبل از سوار شدن به اتوبوس به افسر پلیس گفتیم که ماشین مال امام جماعت مسجد روبرویی ، داره میاد. خودت جوابش را بده. ما که گفتیم ننویس.
من نمیدانم بخندم ... [ یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۴ ] [ 20:28 ] [ sahba ]
امروز مردی را دیدم که خودش را گم کرده بود عجیب شبیه من بود در روزگاری که گمشده بودم... شاخه گلی هدیه گرفتم و خندیدم.... زندگی عجیب شده ادمها خودشان گم میشوند شاید این گمشدن ها بخشی از بلوغ باشه .... [ یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۴ ] [ 19:37 ] [ sahba ]
واژه ها روح دارند جسم نه... ولی خاطره میشن میان دست میکشن لای موهات... یک عادتی بود به یک نفر میگفتم عزیز ... م مالکیت نداشت عزیز بود عزیز همه و فردی دوست داشتنی... القصه خونه میهمانی شد و رجال فامیل بودن و شخصی که نامش عزیز بود با اون عزیز ما متفاوت... اون اسمش واقعا عزیز بود سینی چایی اماده شد و طبق عادت همیشگی صداش کردم عزیز...بیا سینی چای رو ببر.... تصور کنید دو عزیز یک جا و... اونی که اسمش عزیز بود و سنی نزدیک پدرم هاج و واج و روی دو زانو نشسته پاسخ داد بله خواهرم کاری داشتید با من... جمع درحال ریسه رفتن و این شد پایان غم انگیز عزیز گفتن های من رد انگشتان خاطره عزیز همچنان کنارم هست گاهی درد دارد و گاهی شوق [ دوشنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۴ ] [ 7:58 ] [ sahba ]
نمیدونم نزدیک شدن به تاریخ تولدم چرا قفلی میزنم روی بعضی چیزا
الان قفلیم شده محسن یگانه ...... چقدر سخته خاطره بازی با گذشته وقتی بابا زنده بود... [ سه شنبه هشتم مهر ۱۴۰۴ ] [ 23:7 ] [ sahba ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||