جنگ نرم و فناوری
 
قالب وبلاگ

سلام.

نمی‌دانم چطور شروع کنم، از کجا بگویم از این بغضِ هفت ساله که گلویم را می‌فشرد و نمی‌گذاشت نفس بکشم. تهران، این شهرِ هزار چهره، با تمام هیاهوها و شلوغی‌هایش، برای من شده بود زندانی از خاطراتِ ناتمام و آرزوهای رنگ‌باخته.

دفاع از پایان‌نامه‌ی ارشد، پروژه‌ای که قرار بود سکوی پرتابم باشد، تبدیل شده بود به کابوسی بی‌پایان. هفت سال تمام، هر بار که به آن فکر می‌کردم، قلبم از ترس و اضطراب می‌لرزید.

روزها و شب‌ها را با اضطراب گذراندم. داروهای آرام‌بخش، تنها همدمِ لحظاتِ تنهایی‌ام بودند. استادان راهنما و مشاور، سایه‌ای بودند دور، که گاهی می‌آمدند و می‌رفتند، اما نمی‌توانستند این بارِ سنگین را از دوشم بردارند.

روز دفاع فرا رسید، روزی که برایم از هر روزی ترسناک‌تر بود. در آن فضایِ سرد و غریب، تنها بودم، با کوله‌باری از ترس و ناامیدی. داروها، استادان، و سکوتِ سنگینِ سالن، همه و همه، بر این ترس می‌افزودند. حتی غریبه‌ای که برای گرفتن امضا آمده بود و ناگهان ماند و شاهدِ این لحظاتِ پر اضطراب شد، نتوانست کمکی کند. بعد از اتمام دفاع، وقتی از سالن بیرون رفتیم، بی‌اختیار اشک‌هایم جاری شدند. او سعی کرد دلداریم دهد، گفت که نمره مهم نیست، مهم تمام شدن است. اما چگونه می‌توانستم به حرف‌هایش گوش کنم؟ چگونه می‌توانستم این پرونده‌ی باز را از ذهنم پاک کنم؟

بالاخره نمره اعلام شد، ۱۸. نمره‌ای که شاید برای خیلی‌ها ناچیز باشد، اما برای من، معنایِ تمام شدن را داشت، حس بسته شدنِ ورودی‌های سال ۹۶ ارشد شبکه، حس رهایی از یک بارِ سنگین.

با تمام این اوصاف، تمام شد. خدایا شکرت. در تاریخ ۲۶ دی‌ماه ۱۴۰۳، باری سنگین را با تمام وجودم به پایان رساندم.

این پایان، برای من فقط یک دفاع ساده نبود، بلکه رهایی از بندهایِ سال‌ها ترس و استرس بود. این پایان، برای من، شروعی دوباره بود، آغازی برای رسیدن به آرزوهایی که هنوز در دلم زنده بودند.

خدایا،ممنونم.

[ دوشنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۳ ] [ 12:35 ] [ sahba ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به نیت خوبی من و دوستانم شروع به وبلاگ نوشتن کردیم(شبکه سازی)
ولی اکنون تصمیم گرفتم که رسالت اصلیم رو شروع کنم
اول نام وبلاگم را به نام اصلیش تغییر می دادم.(از فناوری و مهندسی نرم به جنگ نرم و فناوری )
دعام کنید موفق بشم
از اینکه به وبلاگم سرزدید ممنون
منتظر نظراتتون هستم ...
که باعث دلگرمی من میشه...
یکم جاده خاکی رفتم الان اینجا شده دفتر خاطراتم
ولی هنوزم مبارزه ادامه داره
یاعلی
امکانات وب